تبليغاتX
ســــــــــــازدل

ســــــــــــازدل

مرگ دلم

.

.

.

از هیاهوی واژه ها خسته ام

من سکوتم را از اوراق سپید آموخته ام

آیا سکوت روشن ترین واژه ها نیست ...

همیشه در خلوت خود مرگـــــــم را مجسم دیده ام

آیــــــا مــرگ...

خونسرد ترین واژه نیست ؟ !

تا چشم گشودم ، از چشم زندگی افتادم

شبی شاید امشب ... زیر نور یک واژه خواهم نشست

نام خونسرد معشوقه ام را بر هواس پنج گانه ام فال خواهم گرفت

و همزمان پایان آخرین برگ خاطراتم خواهم نوشت ...

پـــایـــان زندگی........

 

 

+ نوشته شده در  هشتم فروردین 1390ساعت 0:24  توسط هانیه  | 

نوروزتان پیروز

.

.

.

چه افسانه ی زیبایی… زیباتر از واقعیت .. راستی مگر هر شخصی احساس نمیکند

که نخستین روز بهار گویی نخستین روز آفرینش است؟


 

+ نوشته شده در  یکم فروردین 1390ساعت 3:17  توسط هانیه  | 

بارانی

.

.

.

با همه ی بی سر و سامانی ام
 باز به دنبال پریشانی ام
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
 در پی ویران شدنی آنی ام
آمده ام بلکه نگاهم کنی
عاشق آن لحظه ی توفانی ام
دلخوش گرمای کسی نیستم
 آماده ام تا تو بسوزانی ام
آمده ام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام
ماهی برگشته ز دریا شدم
تا که بگیری و بمیرانی ام
خوبترین حادثه می دانمت
خوبترین حادثه می دانی ام
حرف بزن ابر مرا باز کن
 دیرزمانی است که بارانی ام
 حرف بزن حرف بزن سالهاست
 تشنه ی یک صحبت طولانی ام

 

+ نوشته شده در  ششم اسفند 1389ساعت 23:44  توسط هانیه  | 

دلم گرفته

.

.

.

دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من
گر از قفس گریزم کجا روم، کجا من؟
کجا روم که راهی به گلشنی ندانم
که دیده برگشودم به کنج تنگنا من
نه بسته‌ام به کس دل، نه بسته کس به من دل
چو تخته‌پاره بر موج، رها، رها، رها من
ز من هر آنکه او دور ، چو دل به سینه نزدیک
به من هر آن که نزدیک، ازو جدا، جدا من!
نه چشم دل به سویی، نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی به یاد آشنا من
ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟
که گویدم به پاسخ که زنده‌ام چرا من؟
ستاره‌ها نهفتم در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست ، هوای گریه با من....


 

+ نوشته شده در  سیزدهم بهمن 1389ساعت 2:24  توسط هانیه  | 

گنبد نامرد

.

.

.

 خیلی تلخه گریه کردن، پای فواره ی مرده
دیدن شب پره ای که، جون به شعله ها سپرده
خیلی تلخه قصه گفتن، واسه قوم گوش بریده
بین این عصا سفیدا، خوندن از رنگ سپیده
خیلی تلخه که بفهمی، پای رخش قصه لنگه

توی چنگ شیشه و سنگ، شیشه بازنده ی جنگه!

زیر ِ این گنبد نامرد، زندگی ما ر و لگد کرد
فصل عاشقانه کم بود، توی تقویمای پر درد

تو بگو! تویی که چشمات، از ترانه بی نیازه
کی به جر تو واسه باغچه، چتر آفتابی می سازه؟
کی به جز تو نبض نور وجا می ذاره توی فانوس؟
این تویی که توی چشمات، نگاه هزار تا آهوس
اگه تو اینجا نباشی، تقویما کهنه می مونن
همه ی ترانه خونا، تا ابد نوحه می خونن

زیر ِ این گنبد نامرد، زندگی ما ر و لگد کرد!
فصل عاشقانه کم بود، توی تقویمای پر درد!

 

+ نوشته شده در  نهم بهمن 1389ساعت 23:35  توسط هانیه  | 

 

مرگ

.

.

.


بگو تگرگ ببارد  چاره من باران نیست

بگو برایم حلوا بپزند انگار این ته مانده از تقویم سال هم سرطان سرعت گرفته ...

خواهم پیچید در اولین کوچه بن بست  تا نحسی تمام روزهای خاکستری را

 پشت در خانه کسی جای گذارم ..

من در سرزمینی زندگی میکنم  که مرگ را در کاغذهای کاهی بزرگ تکریم میکنند

و حضور ِ چون منی  معصیتی است به بزرگی زندگی ...!

 گریزی نیست تبعید شده ام به این کرانه دلگیر

 که پنجره هایش لبریزند از شب ...

ومردمانش قفس کرکسان را بردیوارهای تنهایی شان می آویزند ...

اما چشمهایم عادت نمیکنند به این تاریکی ...!!!!

 

+ نوشته شده در  دوم بهمن 1389ساعت 1:11  توسط هانیه  | 

ای کاش عشق را زبان سخن بود
.
.
.
 
ای کاش عشق را زبان سخن بود

هزار کاکلی شاد در چشمان توست هزار قناری خاموش در گلوی من

عشق را ای کاش زبان سخن بود

آنکه میگوید دوستت دارم دل اندوهگین شبی است که مهتابش را می جوید

ای کاش عشق را زبان سخن بود

هزار آفتاب خندان در خراب توست هزار ستاره گریان در تمنای من

عشق را ای کاش زبان سخن بود
 
+ نوشته شده در  هشتم آذر 1389ساعت 13:53  توسط هانیه  | 

 

پل پرواز

.

.

.

چنان دل کندم از دنیا که شکلم، شکل تنهائیست

ببین مرگ مرا در خود که مرگ من تماشائیست

مرا در اوج می خواهی، تماشا کن تماشا کن

دروغین بودم از دیروز مرا امروز حاشا کن

در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما

همه از من گریزانند، تو هم بگذر از این تنها

فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم

دلم چون دفتری خالی، قلم خشکیده در دستم

گره افتاده در کارم، به خود کرده گرفتارم

به جز در خود فرو رفتن، چه راهی پیش رو دارم

رفیقم رفت مرا در خود رها کرد

همه خود درد من بودند، گمان کردم که همدرد من بودند شگفتا از عزیزی که هم آواز من بودند

به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند

 

+ نوشته شده در  پنجم مهر 1389ساعت 11:35  توسط هانیه  | 

 

خداحافظ دنیا

.

.

.

باران باشد، تو باشی و کوچه‌ای بی‌انتها


 

دنیا را می‌خواهم چه کار؟


دنیا نباشد !کوچه باغی باشد و باران و تو


که زلال تر از بارانی.


باران باشد، تو باشی


 

یک خیابان بی انتها باشد...


 

به دنیا می‌گویم:


." خداحافظ".


ولی افسوس که نیستی و هیچوقت نخواهی بود ای رویای خیس من ...


 تو را در رویاهایم جست و جو می‌کنم شاید آنجا بیابمت...


 

هر شب در رؤیای من


 

قدم می‌نهی!


بیدار که می‌شوم ...


 

چشم! من از تو خالیست  


و نگاهم ... درد می گیرد ازین بیداری


تنها ... اگر در رؤیای من می آیی


بگذار تا ابد بخوابم!

 


+ نوشته شده در  سی و یکم مرداد 1389ساعت 23:22  توسط هانیه  | 

 

(`'•.¸ ...:::احساس::: .... ¸.• '´)  

.

.

.

 در مرام ما بي وفايي نبود ، مكتب ما نا رفيقي را نمي شناخت ...

در قانون نگاهمان حرفهاي سرد نبود ...

در لبخندهامان هيچ خنجري ضربه نمي زد...

تو خودت مي داني كه چشمانمان آلوده به هوس نبود ...

دستهايمان گل بي اجازه نمي چيد ...

قلبمان به خطا نمي تپيد و پايمان به بي راهه نمي رفت...

تو بهتر از من ميداني كه در رسم ما !  قلبي را اسير كردن ، نگاهي را به شرم نشاندن ،

اشكي را روانه ساختن و بعد به سادگي رها كردن و پا روي بايدها نهادن جايي نداشت .

 

***پس چرا همه احساسها را خفه كردي؟***

 

تو میروی  شاید به من نیندیشی 

 ولی هر تپش قلب من به یاد توست .

 

+ نوشته شده در  چهاردهم مرداد 1389ساعت 17:41  توسط هانیه  |